تبليغاتX
لذت فکر

لذت فکر

شعر و آنچه فکر می کنیم

خدا نيست

اول نمي خواست نباشد

اما بعدا رفت

فواره اي وسط شهر

           ريخت و نريخت

              اما انساني نبود كه ببيند يا نبيند

خدا چشم نداشت

     اما مي ديد

      زيرا كه نبود

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 8:3  توسط نزهت مهدوی  | 

عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم...

حافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 6:44  توسط نزهت مهدوی  | 

اي هست ! ،

دل من نيست

روي زمين را گشتم و

آسمان هم كه نيست

هر جا كه من هستم

دل من نيست

آهاي منجم بزرگ

فيلسوف

طبيب

خدا هست؟

       نيست..

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 9:31  توسط نزهت مهدوی  | 

 نوشتم هست وهست شد

نوشتم باشد و بود

نوشتم

 

خواستم بنويسم دوستم داري خون قلم تمام شد

ديگر عزا بود و شيون ،  بيهوده

سنگ قبر و نشستن ،  بيهوده

فرداي زمين تمام شد بيهوده

مثل ديروز كه مي گشت ،  بيهوده

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 9:3  توسط نزهت مهدوی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 13:56  توسط نزهت مهدوی  | 

هست ونیست !

تو را صدا می زنم

تو را صدا میزنم

که هست ونیست،

قلبی که روی کارت کشیده اند

                      خون میریزد

دست من که کارت را گرفته

                          یخ بسته

دست تو که دست مرا می گیرد

               در تقلاست

بین تقلا به کاغذ تبدیل می شود

شهر سنگ شده

یا شهر کاغذی

فرقی نمی کند

شهری که هست نیست      .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 13:46  توسط نزهت مهدوی  | 

ما عاشقیم و خون قربانی ماست

خشم

درد

این همه تپش در شقیقه ها که بیماری ست

یا جنون

که مستی است یا تهی بودن آمیزش

سعر بی معنا و پارگی پرده های چرک

گسیختگی پو ها

در باد می وزد پو ها ی بریده شده

تو دست هایت یا طبیب است یا ارباب

یل پدری که میمیرد

در خواب سینه ی من

من قهر کرده ام

شورش

در خواب رگ هایم مرده است

 تو به سرکش هاشلاق میزنی

تو زنده ها را رگ می زنی

تو مرده ها را می کشی

چیزی از من نمانده است .

چیزی ازمن نمانده است،

دل تو نمیگیرد؟

دل تو میمیرد

تو مرده ای ،زمین بوی مردار گرفته است.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 14:2  توسط نزهت مهدوی  | 

از تو قهرم

با تو قهرم

با تو سر آشتی ندارم

با من سر آشتی نداری

تو ظالمی و من مظلوم

مالک بیرحم زمین

من رعیتی ناچیزم

 

در خانه ی اربابی تو

من خانه شاگردی حقیرم

گندم ها را با داس

 

میزنی

داس که دست من است

با شلاق...

با اسب میتازی و می زنی

تو با شکوه ترین سردار

من پا برهنه بر زمینم

دزد ها را

گردن کشها را

آدم ها را

گردن می زنی..

 شلاق میزنی

به آدم ها

گندم ها

پنجره ها

من قهر می کنم دل تو نمی گیرد؟

 

من جا به جا می شوم

روی زمین می نشینم

خاک سیاه

از خاکستر رنگ می گیرد

 

دلم گرفته

مثل پرده ی چرک این جا

آنجا

همه جا

جز پرده های کاخ پر جلال تو

که می گویند

 

من می کوبم به شیشه

با شلاق دست هایم

شاخه میش کنم

که ذست ها تواناست

علف می کنم

که زیرو رو خواهم کرد

روی زمین می نشینم

در خانه ای که تو یی

در خانه ی تو

روی زمینو سر به زانو

من قهر می کنم

دل تو نمی گیرد؟

دل تو میترکد

دل من میمیرد..

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 13:58  توسط نزهت مهدوی  | 

.قبض آب قبض برق قبض تلفن می گویند که من زنده هستم.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:38  توسط نزهت مهدوی  | 

سلام
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 12:50  توسط نزهت مهدوی  |